سیدمحمدسیدمحمد، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

يكی يه دونه ، عزيز در دونه

هوس بابای قندعسل

سلام بابایی چند روزی بود حسابی دلم هوا کرده بود یه هوبه هوبه خوشگل از قندعسل بشنوه . آخه حرکات خیلی خیلی شیرینت، مدتش هم خیلی خیلی کمه . این شرینکاری ماه 4 تا 6 تو بود . خلاصه دیروز نمی دونم چی شد وقتی تو آغوشم بودی یه هویی سرتو گذاشتی رو شونه هامو شروع کردی به هوبه هوبه گفتن . مثل همیشه با صدای خیلی آروم ، پشت سر هم و خیلی سریع . منو نگو داشتم لذت میبردم انگار حسابی سبک شده بودم و بات تکرار میکردم . جیگر ، حسابی حالمو جا آوردی . امروزم با همه روزها فرق می کرد .  ...
1 خرداد 1390

اینم یه جمعه تلخ

قندعسل سلام       بابا امروز جمعه همش خونه بودم و حوصلم حسابی سر رفت . حتی با دوستهام هم كه برنامه بيرون ريخته بوديم رو كنسل كردم . همش به خوابيدن گذشت . هم  سرم درد گرفت هم كمرم داغون شد . خيلي فكر كردم امروز چرا اينهمه خوابيدم يادم اومد كه قندعسل مامان و بابا معمولا ساعت 8 بيدار ميشه و نيم ساعتی حسابی با  يه روند صعودی خيلی ملايم حرفای كودكانه ميزنه و من كه خوابم حسابی سبكه  وسطهاش بيدار ميشم . آره امروز كسي نبود كه بابايی رو بيدار كنه . راستی همين الان يه فكر به ذهنم رسيد يه سری مامان از اون غرغرهای خوشگل وقت خوابت 4 دقيقه اي رو موبايل ضبط كرده اونو ميزارم زنگ موب...
29 فروردين 1390

قندعسل تو خواب بابا

قندعسل بابا سلام بابا امروز يه خواب شيرين ديدم كه شرحش رو در زير ميگم . اما يه كليپ 3-4 دقيقه ای رو موبايلم داری كه مامان گرفته . اون كليپی رو ميكم كه تو روروكت نشستی و خيلی شيرين چند بار ميگی بوبوبو........با يكيش خيلی شبيه يه بابا گفتن خيلي واضح و شيرينه . خلاصه تو اين چند روز و چند شب تنهاييم روزی 6-7 دفعه هر دفعه هم 6-7 بار ميبينمشو حسابی حال ميكنم . ای بدك نيست كمی از دلتنگی كم ميكنه . امروز هم كه از سر كار اومدم بعد از ناهار چند باری ديدمش و ديگه رفتم به خواب ز خواب ديدم اومدم قم و خونه مامان جون قمی تو بغلمی يه جمله ميگی به همون سبك بوبوبو...............باي تو كليپ همون بوبا رو ميگی و...
23 اسفند 1389

ساعات تنهایی بابای قندعسل

سلام بابايی ، براي بار سوم سلام       قند عسل ، الان كه اين متن رو مينويسم چهار ساعتي هست كه خونه رو ترك كردي و بسلامتي با مامان و بيقيه راهي سفر شدي . اما انگار مدت زيادیه   هميديگه رو نديديم . بابايي بد جوري دلم تنگ شده ، دلم گرفته ميخواد گريه م بگيره . واي خداي من اين يه هفته قراره چي جوري بگذره ؟ يعني قد يه عمر ؟ اما هر چقدر كه كوتاه باشه براي بابايي طولاني ميگذره . خداي مهربون ازت ميخوام واسه قند عسل خوش بگذره ، آره فقط خوش بگذره . قندعسل بابا خوب دل مامان و بابا و ديگرون رو صاحب شدي ها .   ...
17 اسفند 1389

قندعسل!خوابيدنت مثل بابايي ها ...

سلام بابايی ، دوباره سلام  منم آلبوم عكسهاي خوشگلت رو كه ديدم خيلي خوشم اومد و لذت بردم . راستی راستي  دست مامان درد نكنه . متن زير رو چند روز پیش براي قند عسل نوشتم . مامان جون هم مرتب ميگفت بزارم تو وبلاگ  اما شرمنده گل پسري آخر ساله و مثل هر سال اوج كارهام  . به هر حال به بزرگی خودت ببخش . ممنون         از خصوصيات رفتاري گل پسري كدومو بگم كه اگه نگم همش مثل باباييه ، ولي به اعتراف مامان خيليهاش مثل باباس. آره خواب خواب خواب . خواب خيلي برات مهمه . وقتي خواب به چشماي قشنگت بياد ديگه كاري به كسي نداري و خاطرخواهي تعط...
11 اسفند 1389

اولین حضور بابایی...

  سلام بابايي مامان جون پيشنهاد داد منم تو نوشتن اين شاهنامه شريك باشم و از منظر خودم زندگي با تورو بازگو كنم منم گفتم چشم با خودم كفتم يه وقت كل بسر ما  از بابايي دلخور نشه اما از اينروزا كه 5 ماه و 21 روزته شروع كنم و بهت بگم بدوني بابايي هيچ ما رو تحويل نمي گ يري حسابي به مامان وابسته شدي . معلومه تازه داري زندگي توي اين دنيا رو احساس ميكني و مادر اولين كسي است كه اونو شناختي و به اون دل بستي البته مامان هم با همه صبوريش بعضي وقتا حوصلش سر ميره منو صدا ميزنه كه به فريادم برس كه ديگه کلافه شدم منم هي آغو پاغوت ميكنم فايده نداره ، بغلت ميكنم راه ميرم فايده نداره ، به هوا ...
4 اسفند 1389