اولین حضور بابایی...
مامان جون پيشنهاد داد منم تو نوشتن اين شاهنامه
شريك باشم و از منظر خودم زندگي با تورو بازگو كنم
منم گفتم چشم با خودم كفتم يه وقت كل بسر ما از بابايي دلخور نشه
![]()
اما از اينروزا كه 5 ماه و 21 روزته شروع كنم و بهت بگم بدوني
بابايي هيچ ما رو تحويل نمي گيري
حسابي به مامان وابسته شدي . معلومه تازه داري زندگي توي اين دنيا رو احساس ميكني و مادر اولين كسي است كه اونو شناختي و به اون دل بستي /(1528).gif)
البته مامان هم با همه صبوريش بعضي وقتا حوصلش سر ميره منو صدا ميزنه كه به فريادم برس كه ديگه کلافه شدم ![]()
منم هي آغو پاغوت ميكنم فايده نداره ، بغلت ميكنم راه ميرم فايده نداره ، به هوا ميندازمتو بات بازياي هيجاني ميكنم
اثر نداره ، تا كه يه نيم رخ از مامان مبيني اونوقته كه گل از گلت ميشكفه و در آغوش من يه لبخندكي رو لباي خوشگلت جاري ميشه
اما ميگن اقتضاي سنته شايد تا هشت نه ماهگي اينطور باشه و بعد از اون زمانه كه ديگه بابا رو هم ميشناسي
. خدا كنه كه اينطور باشه كه ميگن . من كه براي اون زمان لحظه شماري ميكنم


اولین حضور بابایی...
