خوش اومدى به زندگیمون

محمد جون تو خيلي سخت مال ما شدي
بعد از چند سال انتظار . با كلي نذر و نياز منو بابا و اغاجونا و مامان جونا و خاله ها و داييها و عمه ها و عموها و....... خلاصه همه فاميل و اقوام و دوستان و......
با كلي جريانات بارداري كه هرلحظه احساس ميكردم كه از دست دادمت
و همه دعا ميكردن كه خدا تو رو به ما ببخشه .
بالاخره خدا تو رو در تاريخ ۹/۶/۸۹ (همون تاريخي كه خاله فاطمه بدنيا اومده) در بيمارستان مهر به ما هديه داد .![]()

هديه ي آسموني ، اما بعد از اين همه انتظار من كه سرتا پا شور بودم و هيجان كه بالاحره مي بينمت ساعت ۳ ، بعد از عمل به من خبر دادن كه گل پسرم خسته بوده و تو دستگاه مراقبت ويژه است .![]()
مامان تو خسته بودي و منم خسته از اين راه سخت و دشوار
اما در همان حال تشنه ديدار يك لحظه تو تشنه شنيدن صدای گريه هاي تو .![]()
زماني اين انتظار به مرز انفجار رسيد كه نوزادان همزاد تو رو در كنار مادران خود ميديدم
و من در كنارشون تنهاي تنها تو هم كمي اون طرف تر تنهاي تنها . ![]()
براي لحظاتي كوتاه شايد دقيقه اي به كمك خاله مرضيه از جا بلند شدم و دورنمايي از چهره معصومت رو ديدم اما دريغ از لحظه اي به آغوش كشيدن تو
. اين زمان بود كه اشكهام ناگهان سرازير شد و بغضم تركيد .
اين جدايي تا فرداي اون روز ادامه داشت . تا زمانيكه به من اجازه ترخيص دادند ، فاصله ما وارد دور جديدي شد چرا كه تو به بيمارستان امام ميرفتي و من به خونه دايي محسن .
تو 5 روز در بيمارستان امام بستري بودي . من و بابا تو خونه . اما هر روز براي ديدار تو كه ساعت ۳ بعد ازظهر بود
لحظه شماري ميكرديم
و بقيه اوقات روز را با عكسها و فيلمهايي كه از تو مي گرفتيم سپري ميكرديم .
بعد از بهبودیت اجازه ترخيصتو دادن و من و بابا كه انگار دنيارو بهمون داده بودن
اومديم دنبالتو
آوردیمت خونه .![]()
تو اومدي خونه و هرجه زيبايي و خوبي بود به ما هديه داداي
و زندگيمونو شيرين تر كردي 


خوش اومدى به زندگیمون 
